دل شد از دست و نه جای سخن است
نز توام جای تظلم زدن است
این شعر از فردی صحبت میکند که دلش را از دست داده و نمیتواند درباره احساساتش سخن بگوید. او اشاره میکند که در دلش تنها جایی برای تظلم و شکایت از وضع خود دارد. او بر این باور است که همه چیزهایی که در آینه میبیند، در واقع نور وجود معشوقش است و خود او نیست. همچنین، نشان میدهد که اگرچه همیشه به معشوق نظر دارد، اما وضعیتش به گونهای است که نمیتواند خود را از تن جدا کند. او در نهایت احساس تنهایی و سردی میکند و میگوید که دیگر از مینوشی توبه کرده، اما زیبایی لبهای معشوقش باعث میشود که دوباره به آن خطا بازگردد. شعر به نوعی عشق عمیق و اندوه ناشی از دوری را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل شد از دست و نه جای سخن است
نز توام جای تظلم زدن است
دل تو را خواه قولا واحدا
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
آنچه در آینه بینم نه منم
پرتو توست که سایهفکن است
نظرت نیست به من زانکه مرا
تن نماند و نظر جان به تن است
باد سردم بکشد شمع فلک
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
هست دیگ هوست خام هنوز
خامی آن ز دم سرد من است
گل ز باغ رخت آن کس چیند
که چو گل زرّ تَرََش در دهن است
عالمی شیفتهٔ زلف تواَند
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
کردهام توبه ز مِیْ خوردن لیک
لب میگون تو توبهشکن است
نظر خاص تو خاقانی راست
گرت نظاره هزار انجمن است