بس لابه که بنمودم و دلدار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
این شعر دربارهٔ درد و رنج عشق و هجران است. شاعر به طور مکرر تلاش میکند تا محبوبش را به خود جذب کند، اما هر بار ناکام میماند. او از دل شکستهاش میگوید که چگونه برای وصال محبوبش به سختی و زحمت افتاده، اما هرگز موفق نشده است. او حتی وسایلی را برای جلب توجه محبوب به کار میگیرد، اما هیچکدام موثر واقع نمیشود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که محبت او هرگز پذیرفته نخواهد شد و این حس ناامیدی و شکست را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بس لابه که بنمودم و دلدار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
از دست غم هجر به زنهار وصالش
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بر دشمن من زر به خروار برافشاند
وز دامن من دُر به انبار نپذرفت
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت