شمع شبها بجز خیال تو نیست
باغ جانها بجز جمال تو نیست
این شعر به ابراز عشق و longing شاعر به معشوق میپردازد. شاعر میگوید که شبها بدون خیال محبوب بیمعناست و باغ جانها فقط با زیبایی او زندگی مییابد. نور خورشید عشق فقط به واسطه این اتصال ممکن است و هیچ چیز نمیتواند به زیبایی و جذابیت محبوب برسد. او همچنین تأکید میکند که عالم تاب ضربههای دلکش محبوب را ندارد و از وعدههای غیرقابل دسترسش سخن میگوید. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی اگر از روی محبوب دور باشد، شبها هیچگاه خالی از خیال او نخواهد بود و هیچ آرزویی جز وصال محبوبش ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمع شبها بجز خیال تو نیست
باغ جانها بجز جمال تو نیست
رو که خورشید عشق را همه روز
طالعی به ز اتصال تو نیست
شو که سلطان فتنه را همه سال
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
رَخش شوخی مران که عالم را
طاقت ضربت دوال تو نیست
سغبهٔ وعدهٔ محال توام
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
همه روز ار ز روی تو دورست
همه شب خالی از خیال تو نیست
ز آرزوها که داشت خاقانی
هیچ وهمی بجز وصال تو نیست