دردی است درد عشق که درمانپذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شاعر در این متن به بیان درد و رنج عشق میپردازد که هیچ درمانی ندارد. این درد نه از جان میگذرد و نه میتوان از معشوق دور شد. او در شب زنجیر محبت معشوق را بر گردن خود احساس میکند و نمیتواند از آن رها شود. شاعر با اشاره به گذر عمر و عدم تحقق وصال معشوق، به ناامیدی خود از عشق اشاره دارد. همچنین، او از بار سنگین عتاب معشوق و زخمهای ناشی از عشق میگوید و حسرت میخورد که عشقش جز درد و رنج چیزی به او نخواهد داد. در نهایت، با ستایش معشوق، او را بینظیر و بهترین در دنیا معرفی میکند و میگوید کسی نیست که بتواند به او رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دردی است درد عشق که درمانپذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
حلقهیْ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
گفتا به روزگار بیابی وصال ما
منت پذیرم ارچه مرا دلپذیر نیست
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
بیکار ماند شست غم او که بر دلم
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
خود پردهام دراندم و خود گویدم که هان
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
اندر جهان چنان که جهان است در جهان
او را به هر صفت که بجوئی نظیر نیست
او را نظیر هست به خوبی در این جهان
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست