دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
در این ابیات شاعر از تجربه تلخ عشق و جدایی سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که معشوق از حال او بیخبر بوده و او را به دام عشق کشیده است. شاعر زندگی خود را تحت تأثیر نگاه مهربانانه محبوب و همچنین بیتوجهی او به خود میداند. وفا و وفاداری در این رابطه به چشم نمیخورد و او در نهایت از دست دادن وصل و احساساتش رنج میبرد. در واقع، احساس ضعف و ناامیدی در برابر عشق و وفاداری ناکامش، به وضوح در این اشعار منعکس شده است. در نهایت، شاعر به یادآوری ناکامی و بازیهای عشق و جدایی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
گفتم که برپرم سویِ بامِ سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت