چه نشینم که فتنه برپای است
رایت عشق پای برجای است
در این شعر، شاعر به توصیف درد و محنت عشق میپردازد و از ناامیدی و استیصال خود سخن میگوید. او بیان میکند که هیچ نشانهای از آرامش و آسایش وجود ندارد و صبر در برابر این بلا بیفایده است. شاعر از رنجها و زخمهای عاطفیاش شکایت دارد و به تأمل در وضعیت خود مینشیند، همچنین به عدم معناداری رنج و دردهایش اشاره میکند. در نهایت، او از سرزمین خاکی خود برمیخیزد، چرا که در این وضعیت که او در آن است، هیچگونه راحتی وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه نشینم که فتنه برپای است
رایت عشق پای برجای است
هرچه بایست داشتم الحق
محنت عشق نیز میبایست
صبر با این بلا ندارد پای
بگریزد نه بند بر پای است
راستی به، که صبر معذور است
بر سر تیغ، چون توانْ پایَست
بیخ امید من ز بن برکند
آنکه شاخ زمانه پیرای است
کار من بد شده است و بدتر ازین
هم شود، تا فلک بر این رای است
از که نالم بگو ز کارگزار
یا از آن کس که کارفرمای است
ناله دارد ز زخم، مار سلیم
مار از آن کس که ماراَفسای است
خیز خاقانی از نشیمن خاک
که نه بس جای راحتافزای است