چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته است. شاعر از معشوق به عنوان موجودی با ارزش و فراتر از دیگران یاد میکند و اشاراتی به دشواریهای جدایی و هجران دارد. او با حیرت از زیبایی و قدرت معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که جدایی از او چقدر دشوار و دردناک است. شاعر از وضعیت ناامیدکنندهاش در فراق و آرزوهای نابودشدهاش سخن میگوید و نشان میدهد که در غیاب معشوق، زندگیاش بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
جهانِ حسن، تو داری به زیر خاتم زلف
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کُشی
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
بر آن دیار که بادِ فراق تو بگذشت
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
شکست روزم، در شب چه روزِ امید است
گذشت آب من از سر، چه جای دامان است
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
مرا ز درد چه پروای وصل و هجران است