زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
این شعر به بیان اندوه و ناامیدی از گذر زمان و ناتوانی در بهبود دردها و زخمها میپردازد. شاعر میگوید که در دنیای پر از غم و رنج، امیدی به بهبود یا مرهمی برای زخمها نیست. او اشاره میکند که نعمتها و خوشیها نیز جای خود را به ناراحتی دادهاند و هیچ نشانهای از زندگی شاداب و خوب در زیر بار غم و زمان وجود ندارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی و شادی در حال رنج و محنت از دست رفته است و تنها شکایت و ماتم باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
دردا که چنگ عمر شد ز ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست