در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
در این شعر، شاعر از فقدان وفا و صداقت در دنیا سخن میگوید. او بیان میکند که در عالم دیگر آشنایی و دوستی وجود ندارد و جهان پر از جفا و خیانت شده است. وفا و صداقت از بین رفته و آتش این بیوفایی همه جا را سوزاند. شاعر از دردهای زندگی و بیوفایی انسانها به شدت گلایه دارد و به عدم وجود خوی انسانی در نسل آدم اشاره میکند. در نهایت، از دیگران میخواهد که از بدیها و فسادهایی که در جامعه وجود دارد، پرهیز کنند، چون دلجویی و محبت کم رنگ شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زورِ بازویی نمانده است
چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمیخویی نمانده است
نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر میخور که دلجویی نمانده است