غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷

سرودهٔ خاقانی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

در این عهد از وفا بوئی نمانده است

به عالم آشنارویی نمانده است

۲

جهان دست جفا بگشاد آوخ

وفا را زورِ بازویی نمانده است

۳

چه آتش سوخت بستان وفا را

که از خشک و ترش بویی نمانده است

۴

فلک جائی به موی آویخت جانم

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

۵

به که نالم که اندر نسل آدم

بدیدم آدمی‌خویی نمانده است

۶

نظر بردار خاقانی ز دونان

جگر می‌خور که دلجویی نمانده است

بازگشت به سروده‌های خاقانی