تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
این شعر به بیان ناامیدی و بیوفایی در جهان اشاره دارد. شاعر به این نتیجه میرسد که از ابتدا تا کنون مردم وفادار و نیکعهدی در دنیا پیدا نشدهاند. او با اشاره به سختیها و مشکلات زندگی، از کمبود محبت و همدلی در میان انسانها سخن میگوید. همچنین، شاعر به وجود ناامیدی و بیپناهی اشاره کرده و میگوید که هیچکس به درد و رنج دیگران نمیرسد. به طور کلی، شعر بیانگر دلتنگی برای وفا و محبت در جمع انسانی است و انزوا و تنهایی فرد را در بر میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
گوئی اندر کشور ما برنمیخیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود میساز کز همدم وفائی برنخاست
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
باورم کن کز نخستین تخم آدم تا کنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بیدغائی برنخاست
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریکتر زندان سرائی برنخاست
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
از کس و ناکس ببُر خاقانیآسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست