انصاف در جِبلَت عالم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
در این شعر، شاعر به نکوهش بیانصافی و رنجهای زندگی انسانها میپردازد. او بیان میکند که نیکی و راحتی در ذات دنیا وجود ندارد و هیچکس از درد و رنجهای زندگی در امان نیست. او به تصویرگری غمهای عمیق و دائمی که بر وجود انسان چیره شدهاند، میپردازد و به خواننده هشدار میدهد که از فریب دنیا و خوشخیالی دوری کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که آزادی و آرامش واقعی در این دنیا به دست نخواهد آمد و بهترین راه مواجهه با مشکلات تحمل و سازگاری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
انصاف در جِبلَت عالم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
از مادر زمانه نزاده است هیچکس
کو هم ز دهر، نامزد غم نیامده است
از موج غم، نجات کسی راست کو هنوز
بر شط کون و فُرضهٔ عالم نیامده است
از ساغر زمانه که نوشید شربتی
کان نوش، جانگزایتر از سم نیامده است
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
کو را ز حادثات امان هم نیامده است
دزدی است چرخِ نقبزن اندر سرای عمر
آری، به هرزهْ قامت او، خَم نیامده است
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
اسباب این مراد فراهم نیامده است
با خستگی بساز که ما را ز روزگار
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
کو را ز دَه، دو قاعده محکم نیامده است