ای پار دوست بوده و امسال آشنا
وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
در این شعر، شاعر به بیان درد و رنج خود به خاطر جدایی از دوستی میپردازد که به او بیتوجهی کرده و او را نادیده گرفته است. او به مقایسه ارزش خود و دوستش میپردازد و به این نکته اشاره میکند که چگونه این دوست به دشمنان او نزدیک شده و از وفاداران فاصله گرفته است. شاعر احساس ناامیدی و اندوه میکند و به این میاندیشد که ای کاش آتش عشق و محبت او به این دوستی از بین میرفت. او به نوعی از قضا و قدر نیز شکایت دارد و از سرنوشت غمانگیز خود گلایه میکند. در نهایت، شاعر به شرایط ناخوشایند خود و دوری از دوست اشاره میکند و حسرت بر این رابطه را در دل دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای پار دوست بوده و امسال آشنا
وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
ای سفته درّ وصل تو الماس ناکسان
تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
چند آوری چو شمسِ فلک هر شبانگهی
سر بر زمین خدمت یاران بیوفا
آن را که خصم ماست شدی یار و همنفس
با آنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا
الحق سزا گزیدی و حقا که درخور است
پیش مسیح مائده و پیش خر گیا
بودیم گوهری به تو افتاده رایگان
نشناختی تو قیمت ما از سر جفا
بیدیده کی شناسد خورشید را هنر
یا کوزهگر چه داند یاقوت را بها
ما را قضای بد به هوای تو درفکند
آری که هم قضای بلا باد بر قضا
ای کاش آتشی ز کنار اندر آمدی
نه حسن تو گذاشتی و نه هوای ما
حکم قضای بود و گر، نه چنین بُدی
خاقانی از کجا و هوای تو از کجا