گر، نه عشق او قضای آسمانستی مرا
از بلای عشق او روزی امانستی مرا
این شعر بیانگر عواطف عمیق عاشقانه است. شاعر از عشق معشوقش به عنوان قضا و قدر آسمانی یاد میکند و میگوید که این عشق او را از بلایا و مصائب رهانیده است. او به شدت به وصال معشوق نیاز دارد و اشاره میکند که اگر نتواند او را ببیند، در رنج و عذاب خواهد بود. شاعر همچنین به رازهای نهفته در زلف معشوق اشاره میکند و میگوید که بدون او، کسی او را نمیشناسد و به این نتیجه میرسد که زندگی بدون عشق معشوقش بیمعنا و دردناک است. در نهایت، شعر به احساس تنهایی و فراق اشاره دارد و میگوید که اگر نبید دمی در کنار معشوقش باشد، چه زندگی تلخی خواهد داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر، نه عشق او قضای آسمانستی مرا
از بلای عشق او روزی امانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی
کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
گر، نه زلف پرده سوز او گشادی راز من
زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیَم
وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا
آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم
گر، نه در جان اوستی کی باک جانستی مرا
مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من
گر به کوی او محل پاسبانستی مرا