ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی
بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟
این شعر بیانگر اهمیت باطن و صفای درون انسان است. شاعر میگوید اگر دل انسانی روشن است و از یقین نورانی است، باید این نور در ظاهر او نیز نمایان شود. او به تظاهر و فریبندگی اشاره میکند و مینویسد اگر حقیقتی وجود داشته باشد، مانند صواب از خطا آشکار میشود. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که در عالم وجود، نباید به خلق و ظواهر توجه کرد، بلکه باید به خلوص و حقیقت و درون انسان نگریست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی
بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟
ور باطنت از نور یقین هست منور
بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟
آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیس
پیدا شود او، همچو صوابی ز خطائی
در وصف چو خیری نبود خلق پرستی
در صید چو بازی نبود جوجه ربائی