جهانا چه در خورد و بایستهای!
وگر چند با کس نپایستهای
این شعر به بیان نکاتی در مورد خویشتنداری و اصلاح نفس میپردازد. شاعر تأکید میکند که هرچند در ظاهر ممکن است افراد به یکدیگر ناپسند باشند، در باطن آنها لزوم انصاف و انسانیت وجود دارد. او به این نکته اشاره میکند که هر کس اگر در اشتباه یا گناهی باشد، باید از آن درس بگیرد و به سوی اصلاح خویش قدم بگذارد. همچنین، شاعر به تمایز میان راستی و کاستیهای فردی اشاره میکند و به خودآگاهی افراد در شناخت ایراداتشان توصیه میکند. در نهایت، او به این باور میرسد که خداوند هر فردی را با هدف خاصی خلق کرده و انسانها باید در راستای هدفهای الهی خود گام بردارند و از موانع عبور کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جهانا چه در خورد و بایستهای!
وگر چند با کس نپایستهای
به ظاهر چو در دیده خس ناخوشی
به باطن چو دو دیده بایستهای
اگر بستهای را گهی بشکنی
شکسته بسی نیز هم بستهای
چو آلودهای بینی آلودهای
ولیکن سوی شستگان شستهای
کسی کو تو را مینکوهش کند
بگویش: هنوزم ندانستهای
بیابی ز من شرم و آهستگی
اگر شرمگن مرد و آهستهای
تو را من همه راستی دادهام
تو از من همه کاستی جستهای
زمن رستهای تو اگر بخردی
بچه نکوهی آن را کزو رستهای؟
به من بر گذر داد ایزد تو را
تو بر رهگذر پست چه نشستهای
ز بهر تو ایزد درختی بکشت
که تو شاخی از بیخ او جستهای
اگر کژ برو رستهای سوختی
وگر راست بر رستهای رستهای
بسوزد کژیهات چون چوب کژ
نپرسد که بادام یا پستهای
تو تیر خدائی سوی دشمنش
به تیرش چرا خویشتن خستهای؟
چو بیراه و بیرسته گشتی، مرا
چه گوئی که بیراه و بیرستهای؟
چو دانش بیاری تو را خواستهام
وگر دانش آری مرا خواستهای