بر مرکبی به تندی شیطانی
گشتم به گرد دهر فراوانی
در این شعر، شاعر به تأمل درباره زندگی و دنیای انسانها میپردازد. او خود را سوار بر اسبی تند و شیطانی میبیند که نماد اندیشه و عقل اوست. در این سفر ذهنی، شاهد ناهمواریها و تیرهایهایی است که در زندگی مشاهده میکند. شاعر به جستجوی حقیقت میپردازد و به بررسی اوضاع اجتماعی و دینی میپردازد. او به نقد وضعیت موجود میپردازد و به بیثباتی و ناپایداری معانی و اصول در زندگی امروزی اشاره میکند. شعر به نوعی انتقاد از ضعفهای انسان و تجاربی است که از علم و دانایی بیبهرهاند و تنها به نان و معیشت مادی فکر میکنند. در نهایت، شاعر به اهمیت دین و عقل در زندگی اشاره میکند و از بیتوجهی انسانها به این مسائل سخن میگوید و به آنها توصیه میکند که بر دین و ارتباط با خداوند تکیه کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر مرکبی به تندی شیطانی
گشتم به گرد دهر فراوانی
اندیشه بود اسپ من و عقلم
او را سوار همچو سلیمانی
گویی درشت و تیره همی بینم
آویخته ز نادره ایوانی
ایوان به گرد گوی درون گردان
وز بس چراغ و شمع چو بستانی
بنگر بدو اگرْتْ همی باید
بر مُبرَمِ کبود، گلستانی
گاهی گمان همی برمش باغی
گه باز تنگ و ناخوش زندانی
افزون شوندهای نه همی بینم
کو را همی نیابد نقصانی
نوها همی خَلَق شود و هرگز
نشنید کس که نو شد خُلقانی
وانچ او خَلَق شود چه بوَد؟ مُحْدَث
هر عاجزی نداند و نادانی
پس مُحدَث است عالم جسمانی
زین خوبتر چه باید برهانی؟
گوئیست این حدیث و بر او هر کس
بُردهست دستِ خویش به چوگانی
رفتم به نزد هر سَر و سالاری
گشتم به گرد هر در و میدانی
خوردم ز مادران سخن هر یک
شیری دگر ز دیگر پستانی
دامی نهاده دیدم هر یک را
وز بهر صید ساخته دکانی
هر مفلسی نشسته به صرافی
پر باد کرده سائلی انبانی
دعوی همی کنند به بزازی
هر ناکسی و عاجز و عریانی
بیتخم و بیضیاع یکی ورزه
از خویشتن بساخته دهقانی
بیهیچ علم و هیچ حَقومندی
در پیشگه نشسته چو لقمانی
از علم جز که نام نداند چیز
این حال را که داند درمانی؟
چون کاغذ سپید که بر پشتش
باشد به زرق ساخته عنوانی
ای بانگ برگرفته به دعویها
چندان که مینباید چندانی
بسمان ز بانگ دست مغنی،بس
هات هزاردستان دستانی
گر بانگ بیمعانیمان باید
انگشت برزنیم به پنگانی
هر غیبهای ز جوشن قولت را
دارم ز علم ساخته پیکانی
نه مرد بارنامه و تزویرم
از ماهیی شناسم ثعبانی
دین دیگر است و نان طلبی دیگر
بگذار دین و رُو سپس نانی
دین گوهری است خوب که عقل او را
کانِ الهی است، عجب کانی
کانی که با خرندهٔ این گوهر
عهدی عظیم گیرد و پیمانی
مر گوهر خرد را نسپارد
نه هیچ مُدْبِری و نه شیطانی
در باز کرد سوی من این کان را
بگشاد قفل بسته سخندانی
دست سخن ببست و به من دادش
هرگز چینن نکرد کس احسانی
بنده بدین شده است سخن پیشم
نارد بدانچه خواهم عصیانی
من چون زبان به قول بگردانم
اندر سخن پدید شود جانی
چون گشت حال خلق جهان یارب؟
بفرست در جهانت نگهبانی
کس ننگرد همی به سوی دینت
وز راستی نداند بهتانی
مُتْواری است و خوار و فرومانده
هرجا که هست پاک مسلمانی
ای کرده خیرخیره تو را حیران
چون خویشتن معطل و حیرانی
بندیش تا بر آنچه همی گوئی
از عقل هست نزد تو میزانی
غره شدی بدانچه پسندیدت
هر کاهلِ خسیسِ تن آسانی
هرچیز با قرین خود آرامد
جغدی گرد قرار به ویرانی
این است آن مثل که «فرو ناید
خر بنده جز به خان شتربانی»
بر طاعت مطیع همی خندد
مانند نیستت به جز از مانی
تاوان این سخن بدهی فردا
تاوانی و چه مُنکَر تاوانی
از منزل شریعت رفتهستی
واندر نهاده سر به بیابانی
اعنی که من جدا شوم از عامه
رایی دگر بگیرم و سامانی
ای کرده خمر مغز تو را خیره،
مستی تو در میانهٔ مستانی
در مغز پرفساد کجا آید
جز کز خیال فاسد مهمانی؟
ای حجت خراسان، کوته کن
دست از هر ابلهی و سَرْ اوشانی
دینورز و با خدای حوالت کن
بد گفتن از فلانی و بهمانی