شادی و جوانی و پیشگاهی
خواهی و ضعیفی و غم نخواهی
شعر درباره مفهوم شادی، جوانی و پیشرفت است. شاعر نشان میدهد که خوشبختی و سعادت در دست ما نیست و دنیا ممکن است ما را به تباهی بکشاند. او به این موضوع میپردازد که هر آدمی باید از جوانی و خوشی خود آگاه باشد و در جستجوی دانش باشد، زیرا علم و آگاهی مهمتر از ثروت و مقام است. به همچنین، پیروزی در زندگی به دین و دانش وابسته است و بدون آنها، حتی با داشتن مال و قدرت، زندگی بیفایده خواهد بود. شاعر به درستی خاطرنشان میکند که جهل و گناه بزرگتر از نادانی است و انسان باید از علم الهی بهرهمند شود تا در زمان نیاز پناهی داشته باشد. در نهایت، او تأکید میکند که علم و آگاهی باید در مرکز زندگی قرار گیرد، نه ظاهر و مادیات.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شادی و جوانی و پیشگاهی
خواهی و ضعیفی و غم نخواهی
لیکن به مراد تو نیست گردون
زین است به کار اندرون تباهی
خواهی که بمانی و هم نمانی
خواهی که نکاهی و هم بکاهی
چونان که فزودی بکاهی ایراک
بر سیرت و بر عادت گیاهی
چاهی است جهان ژرف و ما بدو در
جوئیم همی تخت و گاه شاهی
در چاه گه و شه چگونه باشد؟
نشنود کسی پادشای چاهی
ای در طلب پادشاهی، از من
بررس که چه چیز است پادشاهی
بر خوی ستوران مشو به که بر
بر گه چه نشینی چو اهل کاهی؟
مردم چو پذیرای دانش آمد
گردنش بدادند مور و ماهی
چون گشت به دانش تمام آنگه
گردن دهدش چرخ و دهر داهی
دانش نبود آنکه پیش شاهان
یکتاه قدت را کند دوتاهی
این آز بود، ای پسر، نه دانش
یکباره چنین خر مباش و ساهی
درویشی اگر بیتمیز و علمی
هرچند که با مال و ملک و جاهی
آن علم نباشد که بر سپیدی
به همانش نبشته است با سیاهی
علم آن بود، آری، که مردم آن را
برخواند از این صنعت الهی
این علم اگر حاضر است پیشت
یزدان به تو داده است پیشگاهی
ور نیستی آگاه ازین بجویش
زیرا که کنون بر سر دوراهی
پرهیز کن از لهو ازانکه هرگز
سرمایه نکرده است هیچ لاهی
مشغول مشو همچو این ستوران
از علم الهی بدین ملاهی
دین است سر و این جهان کلاه است
بیسر تو چرا در غم کلاهی
با مال و سپاهی ز دین و دانش
هرچند که بیمال و بیسپاهی
ور دانش و دین نیستت به چاهی
هرچند که با تاج و تخت و گاهی
ای مانده به کردار خویش غافل
از امر الهی و از نواهی
از جهل قویتر گنه چه باشد؟
خیره چه بری ظن که بیگناهی؟
از علم پناهی بساز محکم
تا روز ضرورت بدو پناهی
پندی بده ای حجت خراسان
روشن که تو بر چرخ فضل ماهی
هرچند که از دهر با سفاهت
با ناله و با درد و رنج و آهی
زیرا که تو در شارسان حکمت
با نعمت و با مال و دست گاهی