ای خورده خوش و کرده فراوان فره
اکنون که رفت عمر چه گوئی که چه؟
این متن به تامل در زندگی و مرگ میپردازد و به ما میگوید که دوران عمر ما به پایان میرسد و نمیتوانیم از مرگ فرار کنیم. به جای هدر دادن زمان و ناله کردن، باید با آگاهی و علم به سمت عمل و کار ما برویم. همچنین تاکید میشود که علم و اطاعت سلاحهای مناسبی در برابر مشکلات زندگی هستند و بیتوجهی به این مسائل ما را در دام اندیشههای بیهوده گرفتار میکند. در پایان، نویسنده از ما خواسته که به دقت نسبت به نفس خود و تاثیر آن بر زندگیامان توجه کنیم، زیرا نفس ما فرزند ماست و نحوه رفتار ما با آن مهم است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خورده خوش و کرده فراوان فره
اکنون که رفت عمر چه گوئی که چه؟
ای بر جهنده کره، ز چنگال مرگ
شو گر به حیله جست توانی بجه
از مرگ کس نجست به بیچارگی
بیهودهای نبرد کسی ره به ده
حلقهٔ کمند گشت زه پیرهنت
چون کرد بر تو چرخ کمان را به زه
تو نرمشو چو گشت زمانه درشت
مسته برو که سود ندارد سته
بر نه به خرت بار که وقت آمده است
دل در سرای و جای سپنجی منه
خواهی که تیر دهر نیابد تو را
جوشن ز علم جوی و ز طاعت زره
بنگر چگونه بست تو را آنکه بست
اندر جهان به رشته به چندین گره
بیدار شو ز خواب کز این سخت بند
هرگز کسی نرست مگر منتبه
زاری نکرد سود کسی را که کرد
زاری و آب چشم کنارش زره
عمرت چو برف و یخ بگدازد همی
او را به هرچه کان نگدازد بده
زر است علم، عمر بدین زره بده
در گرم سیر برف به زر داده به
کار سفر بساز اگرچه تو را
همسایه هست از تو بسی سال مه
دیوی است صعب در تن تو آرزو
جویای آز و ناز و محال و فره
هرگه که پیش رویت سر برکند
چون عاقلان به چوب نمیدیش ده
همچون شکر به هدیه ز حجت کنون
بشنو ز روی حکمت بیتی دو سه
فرزند توست نفس، تو مالش دهش
بیراه را یکی بهره آرد به ره
هرگز نگشت نیک و مهذب نشد
فرزند نابکار به احسنت و زه
ناکشته تخم هرگز ناورد بر
ای در کمال فضل تو را یار نه
از مردمان به جمله جز از روی علم
مه را به مه مدار و نه که را به که