جوانی شد، او را فراموش کن
سر ناتوانی در آگوش کن
این شعر به نوعی به توصیه و راهنمایی درباره زندگی و برخورد با چالشها میپردازد. شاعر جوانی را تشویق میکند که به سادگی از مشکلات و اتفاقات گذشته عبور کند و بر روی خود و درونش تمرکز کند. او به جای تمرکز بر ظاهر و ظواهر، بر روی عمق وجود و جان انسان تأکید دارد. شاعر میگوید که باید از دیدن و شنیدن چیزهای بیفایده پرهیز کرد و به آگاهی و درک حقیقت پرداخته و به یاد داشته باشیم که زندگی فراتر از ظواهر است. همچنین، او به یادگیری از حکمتها و معانی عمیقتر زندگی اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که به جای غفلت و بیتوجهی، باید آگاه و هوشیار بود. در نهایت، شاعر از جوان میخواهد تا به خود و توانمندیهایش اعتماد کند و در برابر سختیها تسلیم نشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جوانی شد، او را فراموش کن
سر ناتوانی در آگوش کن
تو را چند گه تن وشیپوش بود
کنون چند گه جان وشیپوش کن
اگر دیبهٔ جان همی بایدت
خرد تار و پود سخن هوش کن
ز نادیدنی چشمها کور ساز
ز بیهودهها گوش مدهوش کن
به دل باش بیدار و خفته به چشم
بشو خویشتن ضدّ خر گوش کن
ز گفتار خیر و به دیدار حق
زبان عسکر و چشمها شوش کن
ز چهرت بخوان آنچه یزدان نبشت
نبشت شیاطین فراموش کن
ز حکمت خورش جوی مر جانْت را
دلت معده ساز و دهن گوش کن
ز دین حکمت آموز و بقراط را
به اندک سخن گنگ و خاموش کن
خلالوشجویانِ دین بیهشاند
تو بیهوش را در خلالوش کن
اگر نوش تو زهر کرد این فلک
به دانش تو زهر فلک نوش کن
وگر دوشت از تو به غفلت بجست
بکوش و ز امشب یکی دوش کن