چون همی بودهها بفرساید
بودنی از چه میپدید آید؟
این متن به فلسفه وجود و عدم، همچنین به معنای زندگی و توجه به حقیقت میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که وجود چیزی پایدار نیست و هر آنچه وجود دارد از بین میرود. او این را با توصیفاتی درباره خداوند و قدرت او نشان میدهد و تأکید میکند که هیچچیز جز خداوند نمیتواند سبب پایداری در دنیا باشد. شاعر همچنین به انسانها warning میدهد که به مسائلی که ارزش ندارد، دل نبندند و به دنبال دانش و حقیقت بروند. او میگوید که زندگی مادی و دنیوی بیفایده است و تنها کسانی که با عقل و درایت خود را از بند جهل و دنیازدگی رها کنند، میتوانند به معنای واقعی زندگی دست یابند. در نهایت، شاعر از خواننده میخواهد که از جهل و خرافات پرهیز کند و دل خود را به اهداف برتر بسپارد، تا بتواند به حقیقت و فهم عمیقتری دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون همی بودهها بفرساید
بودنی از چه میپدید آید؟
زانکه او بوده نیست و سرمدی است
کانچه بوده شود نمیپاید
وانچه نابوده نافزوده بود
نافزوده چگونه فرساید؟
پس جهان تا ابد بفرساید
گر نفرساید ایچ نفزاید
گرهی را که دست یزدان بست
کی تواند کسی که بگشاید؟
ننگری کاین چهار زن هموار
همی از هفتشوی چون زاید؟
هر کسی جز خدای در عالم
گر به جای زنان بود شاید
وین کهن گشته گند پیر گران
دل ما می چگونه برباید!
ای خردمند، پس گمان تو چیست
کاین دوان آسیا کی آساید؟
آنگهی کانچه نیست بوده شود
یا چو این بودهها فرو ساید؟
دل به بیهودهای مکن مشغول
که فلان ژاژخای میخاید
در طعامی چرا کنی رغبت
که اگر زان خوری تو، بگزاید؟
گر بماند جهان چه سود تو را؟
ور نماند تو را چه میباید؟
هر که رغبت کند در این معنی
دل بباید که پاک بزداید
زانکه چون دست پاک باشد سخت
همی از انگبین نیالاید
گرد این کار جز که دانا را
گشتن او خرد نفرماید
وانکه با زشتروی دیبه و خز
گرچه خوب است خود بننماید
هر که مر نفس را به آتش عقل
از وبال و بزه بپالاید
شاید آنگه کز این جوال به کیل
اندک اندک برو بپیماید
وگرش نیست مایه، بر خیره
آسمان را به گل نینداید
نرسد برچنین معانی آنک
حبّ دنیا رخانش بمخاید
ای گراینده سوی این تلبیس
شعر من سوی تو چه کار آید؟
تو که بر خویشتن نبخشائی
جز تو بر تو چگونه بخشاید؟
گر دل تو چنانکه من خواهم
مر چنین کار را بیاراید
تبر پند من به جهد و به رفق
شاخ جهل تو را بپیراید
منگر سوی آن کسی که زبانش
جز خرافات و فریه ندارید
بخلد پند چشم جهل چنانک
روی بدبخت دیبه بشخاید