از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
این متن به تبیین مسائل اخلاقی و فلسفی میپردازد و به نکات زیر اشاره دارد: 1. **بیفایده بودن جمعآوری مال و ثروت**: نویسنده تأکید میکند که هر کس تلاش کند تا مال و ثروت جمع کند، در نهایت نه تنها هیچ سودی از آن نمیبرد، بلکه عمر خود را نیز هدر میدهد. 2. **فراوانی و کثرت**: خداوند فزونی و کثرت را نپسندیده و او را نمیتوان به صفات زمانه توصیف کرد. خداوند بینیاز از توصیف و ستایش بشری است. 3. **پاکی قلب و علم**: نویسنده به ضرورت پاک بودن دل و داشتن علم تأکید میکند و میفرماید که اگر انسان از جهل و دل بد پاک نباشد، نمیتواند به رستگاری برسد. 4. **غفلت از مرگ**: باید به یاد داشت که زندگی گذراست و انسانها باید از زندگی خود عبرت بگیرند، زیرا تمام عزیزانشان نیز روزی خواهند رفت. 5. **عبرت از زندگی و مرگ**: در نهایت، نویسنده به این نکته اشاره دارد که باید به معنای واقعی زندگی و مرگ فکر کرد و نباید به خوشیهای زودگذر دنیا دل خوش کرد، زیرا کارهای خوب و بد انسان در روز محشر گواهیدهنده خواهند بود. بهطور کلی، متن دعوت به تفکر در مورد زندگی، مرگ و اخلاق انسانی است و از خواننده میخواهد که به جای جمعآوری مال، به علم و پاکی قلب توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود
چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو را
تو را ز مال که سوداست، اگر نه سود، چه سود؟
فزودگان را فرسوده گیر پاک همه
خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود
خدای را به صفات زمانه وصف مکن
که هر سه وصف زمانه است هست و باشد و بود
یکی است با صفت و بیصفت نگوئیمش
نچیز و چیز مگویش، که مان چنین فرمود
خدای را بشناس و سپاس او بگزار
که جز بر این دو نخواهیم بود ما ماخوذ
به فعل و قول زبان یکنهاد باش و مباش
به دل خلاف زبان چون پشیز زر اندود
چو نرم گویم با تو مرا درشت مگو
مسوز دست جز آن را که مر تو را برهود
ز خاک و آتش و آبی، به رسم ایشان رو
که خاک خشک و درشت است و آب نرم و نسود
مباش مادح خویش و، مگوی خیره مرا
که «من ترنج لطیفم خوش و تو بی مزه تود»
اگر کسی بگرفتی به زور و جهد شرف
به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود
جهود را چه نکوهی؟ که تو به سوی جهود
بسی نفایهتری زانکه سوی توست جهود
ستوده سوی خردمند شو به دانش ازانک
بحق ستوده رسول است کش خدای ستود
یقین بدان که ز پاکیزگی است پیوسته
به جان پاک رسول از خدای و خلق درود
اگر نخواهی کائی به محشر آلوده
ز جهل جان و، ز بد دل، ببایدت پالود
تو را چگونه پساود هگرز پاکی و علم
که جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود؟
به مال و ملک و به اقبال دهر غره مشو
که تو هنوز ز آتش ندیدهای جز دود
جهان مثل چو یکی منزل است بر ره و خلق
درو همی گذرد فوج فوج زودا زود
برادر و پدر و مادرت همه رفتند
تو چند خواهی اندر سفر چنین آسود؟
تنت چو پیرهنی بود جانت را و، کنون
همه گسست و بفرسوده گشت تارش و پود
ربود خواهد از تنت پیرهن اکنون
همان که تازگی و رنگ پیرهنت ربود
تو باد پیمودی همچو غافلان و فلک
به کیل روز و شبان بر تو عمر تو پیمود
تو سالیانها خفتی و آنکه بر تو شمرد
دم شمردن تو، یک نفس زدن نغنود
کنون بباید رفتن سبک به قهر و، سرت
پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود
تو عبرت دو جهانی که میروی و، دلت
ز بخت نا خشنود و خدای ناخشنود
نگاه کن که چه حاصل شدت به آخر کار
از انکه دست و سر و روی سوختی و شخود
چرا به رنج تن بیخرد طلب کردی
فزونئی که به عمر تو اندرون نفزود
بدان که: هر چه بکشتی ز نیک و بد، فردا
ببایدت همه ناکام و کام پاک درود
بدانکه بر تو گواهی دهند هر دو به حق
دو چشم هر چه بدید و دو گوش هر چه شنود
به گمرهی نبود عذر مر تو را پس ازانک
تو را دلیل خداوند راه راست نمود