ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ
گر نخ و تخت بماندت چنین بخ بخ
این شعر درباره ناپایداری زندگی و اهمیت توجه به گذران عمر است. شاعر به فردی که در آسایش و خوشی نشسته اشاره میکند و یادآوری میکند که در زندگی همه چیز گذراست و مرگ نزدیک است. او به این نکته میپردازد که عمر انسان مانند مرکب است که بر تخت زندگی میتازد و ناگهان ممکن است به پایان برسد. بنابراین، بهتر است آدمی وقت خود را صرف کارهای نیک و آگاهی از عواقب اعمال کند و از غفلت بپرهیزد. شاعر هشدار میدهد که دنیا مانند گرمابهای است که در آن باید آمادهی مرگ و حسابرسی از اعمال بود. در نهایت، به انسان توصیه میشود که با نیکی و اطاعت به خداوند زندگی کند و از گناهان دوری گزید تا در سرای دیگر با توشهای مناسب وارد شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ
گر نخ و تخت بماندت چنین بخ بخ
نیک بنگر که همی مرکب عمر تو
همه بر تخت همی تازد و هم بر نخ
تو نشسته خوش و عمر تو همی پرد
مرغ کردار و برو مرگ نهاده فخ
برتو، ای فاخته، آن فخ ترنجیده
ناگهان گر بجهد تا نکنی «آوخ »
ای چو گوساله نباشدت همه ساله
شمر ماله و نه سبز همیشه طخ
با زمانه نچخد جز که جوانبختی
گر جوان است تو را بخت برو بر چخ
لیکن این دولت بس زود به پا چفسد
خر به پا چفسد بیشک چو دود بر یخ
بخت چون با گلهٔ رنگ بیاشوبد
سرنگون پیش پلنگ افتد رنگ از شخ
بر مکش ناچخ و بر سرت مگردانش
گر نخواهی که رسد بر سر تو ناچخ
که بر آنجای که پیوسته همی خواهی
ای خردمند تو را بنل و نه آزخ
اندر این جای سپنجی چه نهادی دل؟
چند کاشانه و گنبد کنی و مطبخ؟
این جهان مسلخ گرمابهٔ مرگ آمد
هر چه داری بنهی پاک در این مسلخ
بر سر دو رهی امروز بکن جهدی
تات بیتوشه نباید شد از این برزخ
در فردوس به انگشتک طاعت زن
بر مزن مشت معاصی به در دوزخ