ای به خور مشغول دایم چون نبات
چیست نزد تو خبر زین دایرات؟
این متن شعری است که به عمیقترین مفاهیم وجودی و الهی اشاره دارد. شاعر به بررسی ماهیت جهان و حقیقت وجود میپردازد و از خالق (ایزد) و مخلوقات (کائنات) سخن به میان میآورد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که همه چیز در جهان نیازمند صانع (خالق) است و بدون او، وجود بعید است. او به تماشای کواكب و زیباییهای آن میپردازد و همچنین به ناتوانی انسانها در درک واقعیات عمیق وجود اشاره میکند. شاعر بحثی درباره خط و قلم خداوند و نقش درختان و دریا در این فرآیند، به میان میآورد و به زندگی بشری و چالشهای آن اشاره میکند. او بر این باور است که انسانها در جستجوی حقیقت و نجات باید به درون خود بنگرند و از دیدگاه دل به حقیقت وجود توجه کنند. در پایان، شاعر به ناامیدی از زمانه و تقدیر الهی اشاره میکند و از نجات در روز قیامت و گذر از موانع دوزخ صحبت میکند. به طور کلی، شعر به بررسی روابط میان خالق و مخلوق، جایگاه انسان در جهان و تلاش برای درک معانی عمیق زندگی و مرگ پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای به خور مشغول دایم چون نبات
چیست نزد تو خبر زین دایرات؟
خود چنین بر شد بلند از ذات خویش
خیره خیر این نیلگون بیدر کلات؟
یا کسی دیگر مر او را بر کشید
آنکه کرسیی اوست چرخ ثابتات؟
جسم بی صانع کجا یابد هگرز
شکل و رنگ و هیات و جنبش بذات؟
چند در ما این کواکب بنگرند
روز و شب چون چشمهای بیسبات؟
گر بخواهی تا بدانی گوش دار
ور بدانی گوش من زی توست هات!
بنگر اندر لوح محفوظ، ای پسر
خطهاش از کاینات و فاسدات
جز درختان نیست این خط را قلم
نیست این خط را جز از دریا دوات
خط ایزد را نفرساید هگرز
گشت دهر و دایرات سامکات
زندگان هرسه سه خط ایزدند
مردمش انجام و آغازش نبات
زندهٔ حق را به چشم دل نگر
زانکه چشم سر نبیند جز موات
این که میبینی بتانند، ای پسر
گرچه نامد نامشان عزی و لات
خلق یکسر روی زی ایشان نهاد
کس به بت زاتش کجا یابد نجات؟
همچنان چون گفت میگوید سخن
دیو در عزی و لات و در منات
حیلت و رخصت بدین در فاش کرد
مادر دیوان به قول بیثبات
لاجرم دادند بیبیم آشکار
در بهای طبل و دف مال زکات
عاقلان را در جهان جائی نماند
جز که بر کهسارهای شامخات
کس نیارد یاد از آل مصطفی
در خراسان از بنین و از بنات
کس نجوید می نشان از هفت زن
کامدهاست اندر قران زایشان صفات
بر نخواند خلق پنداری همی
مسلمات مؤمنات قانتات
هر زمان بتر شود حال رمه
چون بودش از گرسنه گرگان رعات
گر بخواهد ایزد از عباسیان
کشتگان آل احمد را دیات
وای بومسلم که مر سفاح را
او برون آورد از آن بیدر کلات
من ز لذت ها بشستم دست خویش
راست چون بگذشتم از آب فرات
بر امید آنکه یابم روز حشر
بر صراط از آتش دوزخ برات