به چشم نهان بین نهان جهان را
که چشم عیانبین نبیند نهان را
این متن با محوریت مفهوم "نهان" و "عیان" در جهان و اهمیت علم و طاعت، به بررسی رازهای حیات و دین میپردازد. شاعر به ما میآموزد که تنها با چشم دل میتوان به عمق حقیقت پی برد و از ظواهر عبور کرد. او تأکید میکند که جهان را نمیتوان به زنجیر کشید، بلکه باید با «حکمت» و «علم» آن را مدیریت کرد. در ادامه، بحثی درباره الزامات و بندهای دنیا مطرح میشود که شامل علم و طاعت است. شاعر به جوانی و گذر زمان اشاره میکند و بیان میدارد که هستی دارای نردبانی به سوی عالم بالا است که باید آن را طی کرد. او به مظاهر قدرت خداوند و نظم موجود در جهان اشاره کرده و هشدار میدهد که کسانی که به علم و حکمت دست پیدا نمیکنند، در درک معانی عمیقتر قرآن و زندگی ناکام خواهند ماند. همچنین به خطرات دنیوی و آثار بلندمدت دین حاوی نکاتی مهمی اشاره میکند و از انسانها میخواهد که مسیر صحیح را انتخاب کنند و از گمراهیهای دنیوی دوری گزینند. در نهایت، تأکید بر طاعت و دوری از دشمنیهای بیمورد و اهمیت گردآوری علم و شناخت حقایق در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به چشم نهان بین نهان جهان را
که چشم عیانبین نبیند نهان را
نهان در جهان چیست؟ آزاده مردم
ببینی نهان را، نبینی عیان را
جهان را به آهن نشایدش بستن
به زنجیر حکمت ببند این جهان را
دو چیز است بند جهان، علم و طاعت
اگرچه کساد است مر هر دوان را
تنت کان و، جان گوهر علم و طاعت
بدین هر دو بگمار تن را و جان را
به سان گمان بود روز جوانی
قراری نبودست هرگز گمان را
چگونه کند باقرار آسمانت
چو خود نیست از بن قرار آسمان را
سوی آن جهان نردبان این جهان است
به سر بر شدن باید این نردبان را
در این بامِ گردان و این بوم ساکن
ببین صنعت و حکمت غیبدان را
نگه کن که چون کرد بی هیچ حاجت
به جان سبک جفت جسم گران را!
که آویخته است اندر این سبز گنبد
مر این تیره گوی درشت کلان را
چه گوئی که فرساید این چرخ گردان
چو بی حدّ و مر بشمرد سالیان را؟
نه فرسودنی ساختهست این فلک را
نه آب روان و نه باد بِزان را
ازیرا حکیم است و صنع است و حکمت
مگو این سخن جز مر اهل بیان را
ازیرا سزا نیست اسرار حکمت
مر این بیفساران بیرهبران را
چه گوئی بود مستعان مستعان گر
نباشد چنین مستعین مستعان را؟
اگر اشتر و اسپ و استر نباشد
کجا قهرمانی بود قهرمان را
مکان و زمان هر دو از بهر صنع است
ازین نیست حدی زمین و زمان را
اگر گوئی این در قران نیست،گویم
همانا نکو میندانی قران را
قران را یکی خازنی هست کایزد
حواله بدو کرد مر انس و جان را
پیمبر شبانی بدو داد از امت
به امر خدای این رمهٔ بیکران را
بر آن برگزیدهٔ خدای و پیمبر
گزیدی فلان و فلان و فلان را
معانی قران را همی زان ندانی
که طاعت نداری روان قران را
قران خوانِ معنی است، هان ای قران خوان
یکی میزبان کیست این شهره خوان را؟
ازین خوان خوب آن خورد نان و نعمت
که بشناسد آن مهربان میزبان را
به مردم شود آب و نان تو مردم
نبینی که سگ، سگ کند آب و نان را
ازین کرد دور از خورشهای آن خوان
مهین شخص آن دشمن خاندان را
چو هاروت و ماروت لب خشک از آن است
ابر شط دجله مر آن بدگمان را
اگر دوستی خاندان بایدت هم
چو ناصر به دشمن بده خان و مان را
مخور انده خان و مان چون نماند
همی خان و مان تو سلطان و خان را
ز دنیا زیانت ز دین سود کردی
اگر خوار گیری به دین سوزیان را
به خاک کسان اندری، پست منشین
مدان خانهٔ خویش خانِ کسان را
یکی شایگانی بیفگن ز طاعت
که دوران برو نیست چرخ گران را
یکی رایگان حجتی گفت، بشنو
ز حجت مر این حجت رایگان را