بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز
لبت جان پرور و زلفت دلاویز
فرهاد و شیرین
در این بخش از داستان، فرهاد به زیباییهای محبوبش میبالد و از عشقش سخن میگوید. او به زلفهای مشکین و لبهای جانپرورش اشاره میکند و از تأثیر عمیق نگاهش بر دل و جانش میگوید. فرهاد اعلام میکند که حاضر است برای محبوبش هر کاری انجام دهد و اگرچه ممکن است با موانع سختی مانند کوههای سنگی روبهرو شود، اما با نیروی عشقش بر آنها غلبه خواهد کرد. پس از این گفتگو، محبوبش که به زیبایی فرهاد پاسخ میدهد، به او قول میدهد که تا زمانی که کارشان به نتیجه برسد، در هر فرصتی جشنی برپا کند. فرهاد برای رسیدن به او تلاش میکند و به دنبال اهدافش میدود. با این حال، داستان به تغییراتی منجر میشود و نشان میدهد که در نهایت، هم فرهاد و هم محبوبش از یکدیگر دور میشوند، و فرهاد از بیستون میرود در حالی که عشقش را به یاد دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز
لبت جان پرور و زلفت دلاویز
خیالت برده از دل صبر و تابم
نگاهت کرده سرمست و خرابم
کمند زلف مشکین تو دامم
شراب لعل نوشینت به جامم
به هر خدمت که فرمایی برآنم
به جان کوشم درین ره تا توانم
نه کوه سنگ اگر باشد ز پولاد
کنم با نیروی عشقش ز بنیاد
چه جای کوه اگر همت گمارم
اگر دریاست گرد از وی برآرم
شکفت از گفته فرهاد آن ماه
به سان غنچه از باد سحرگاه
پس از این گفتگو و عهد و پیوند
قرار این داد شیرین شکر خند
که تا انجام کار آن شوخ طناز
به هر نزهتگهی جشنی کند ساز
به هر دشتی کند روزی دو منزل
به مشغولی گشاید عقدهٔ دل
رسد چون کار آن مشکو به انجام
کشد رخت اندر آن آن ماه خودکام
وز آن پس لعل شکر بار بگشود
به سد شیرینی او را کرد بدرود
به مرکب جست و گلگون را عنان داد
ز فرهاد آن خبردارد که جان داد
برفت از بیستون آن سرو آزاد
نه او ماند اندر آن منزل نه فرهاد