یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید
شخصی فرهاد را در منطقه بیستون میبیند و از او درباره وضعیت بیستون سؤال میکند. فرهاد به او میگوید که در هر قسمت از این جا نشانهای از شیرین وجود دارد و هر سنگ حکایتی از او دارد. او توضیح میدهد که در روز خاصی به یک سمت رفت و در سنگی مشخص فرود آمد. در آن جا به سمت او نگاه کرده و از نقشی خوشش آمده است. سپس میخواهد بگوید که در آن جا، گلگون (شیرین) را به سمت خاصی برده و این گفتگو درباره عشق او به شیرین است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید
ز شیرین گفت در هر سو نشانیست
به هر سنگی ز شیرین داستانی است
فلان روز این طرف فرمود آهنگ
فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ
فلان جا ایستاد و سوی من دید
فلان نقش فلان سنگم پسندید
فلان جا ماند گلگون از تک و پوی
به گردن بردم او را تا فلان سوی
غرض کز گفتگو بودش همین کام
که شیرین را به تقریبی برد نام