طرح نوی در سخن انداختم
طرح سخن نوع دگر ساختم
این شعر به توصیف فضای معنوی و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر از دنیای مادی فاصله میگیرد و به ایجاد خانهای درونی، که نمایانگر جستجوی او برای معنای گنجها و اسرار الهی است، اشاره میکند. او تأکید میکند که تنها کسی که در این خانه است، خود اوست و هیچکس به همسایگی او نیست. شاعر به رابطهاش با خداوند و نزول رحمت و نعمتهایش اشاره میکند و از خود تلاش میکند تا در این مسیر به مقامی والا برسد. او به زیبایی جهان و عجایب آن پرداخته و از عالم وجود به عالم عدم میرود، تا به ذات واحد و صفات او بپردازد. در ادامه، شاعر از بیداری انسانها از خواب غفلت و ظهور نور حقیقت سخن میگوید. او به لشکر عشق و حسن اشاره میکند که در میدان وجود به تکاپو آمدهاند و محنت و درد به عنوان بخشی از تجربه انسانی مطرح میشود. در نهایت، شاعر با تأکید بر دلدادگی و عشق به حقیقت، بر جدایی عشق و آگاهی از مادیات و تلاش برای پیوستن به آنچه والا و مقدس است، تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
طرح نوی در سخن انداختم
طرح سخن نوع دگر ساختم
بر سر این کوی جز این خانه نیست
رهگذر مردم دیوانه نیست
ساختهام من به تمنای خویش
خانهای اندر خور کالای خویش
هیچ کسم نیست به همسایگی
تا زندم طعنه ز بیمایگی
بانی مخزن که نهاد آن اساس
مایه او بود برون از قیاس
خانه پر از گنج خداداد داشت
عالمی از گنج خود آباد داشت
از مدد طبع گهر سنج خویش
مخزنی آراست پی گنج خویش
بود در او گنج فراوان به کار
مخزن سد گنج چه، سد سد هزار
گوهر اسرار الهی در او
آنقدر اسرار که خواهی در او
هر که به همسایگی او شتافت
غیرت شاهی جگرش را شکافت
شرط ادب نیست که پهلوی شاه
غیر شهان را بود آرامگاه
من که در گنج طلب میزنم
گام در این ره به ادب میزنم
هم ادبم راه به جایی دهد
در طلبم قوت پایی دهد
جهد کنم تا به مقامی رسم
گام نهم پیش و به کامی رسم
کام من اینست که فیاض جود
انجمن آرای بساط وجود
مرحمت خویش کند یار من
کم نکند مرحمت از کار من
آن که به ما قوت گفتار داد
گنج گهر داد و چه بسیار داد
کرد به ما لطف ز لطف عمیم
نادره گنجی و چه گنج عظیم
آن که از این گنج نشد بهرهمند
قیمت این گنج چه داند که چند
دخل جهان گشته مهیا از این
بلکه دو عالم شده پیدا از این
بود جهان بر سر کوی عدم
بیخبر از وضع جهان قدم
نه سخن کون و نه ذکر مکان
نه ز هیولا وز صورت نشان
نام سما و لقب ارض نه
عمق نه وطول نه و عرض نه
چون نه ز ابعاد نشان بود و نام
قابل ابعاد که بود و کدام
غیر برون بود ز ملک وجود
غیر یکی ذات مقدس نبود
بود یکی ذات و هزاران صفات
واحد مطلق صفتش عین ذات
زنده باقی احد لایزال
حی توانا صمد ذوالجلال
بیند و گوید نه به چشم و زبان
زو شده موجود هم این و هم آن
آن که از او دیده فروزد چراغ
وز مدد باصره دارد فراغ
وان که دهد کام و زبان را بیان
هست چه محتاج به کام و زبان
آنچه نه او بود نمودی نداشت
محض عدم بود و وجودی نداشت
خلوتیان جمله به خواب عدم
در تتق غیب فرو بسته دم
تیره شبی بود، درآن تیره شب
ما همه در خواب فرو بسته لب
شام سیاهی که دو عالم تمام
گم شده بودند در آن تیره شام
موج برآورد محیط قدم
ابر بقا خاست ز بحر کرم
گشت از آن ابر که شد درفشان
حامله در صدف کن فکان
شعشعهٔ آن گهر شب فروز
کرد شب تار جهان همچو روز
صبح دل افروز عنایت دمید
باد روان بخش هدایت وزید
کوکبهٔ مهر پدیدار شد
هر دو جهان مطلع انوار شد
از اثر گرمی آن آفتاب
دیده گشودند جهانی ز خواب
عقل جنیبت ز همه تاخت پیش
رایت خویش از همه افراخت پیش
فوج به فوج از پی هم میرسید
خیل و حشم بود که صف میکشید
جیش عدم سوی وجود آمدند
بر سر میدان شهود آمدند
تاخت برون لشکری از هر طرف
پیش جهاندند و کشیدند صف
لشکر حسن از طرفی در رسید
عشق و سپاهش ز برابر رسید
از طرف حسن برون تاخت ناز
وز طرف عشق در آمد نیاز
عشق و سپاهی ز کران تا کران
حسن و وفا بود جهان تا جهان
محنت و درد سپه بیشمار
آمد و صف زد ز یمین و یسار
سوز و گداز آمده در قلبگاه
زد علم خویش به قلب سپاه
از صف خود عشق جدا گشت فرد
تاخت به میدان و طلب کرد مرد
پر جگر آن مرد که شد مرد عشق
آمد و نگریخت ز ناورد عشق