دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
که تا جاوید رخ پنهان نموده
این شعر به توصیف غم و اندوه شاعر از وضعیت فردی میپردازد که در معرض درد و رنجی عمیق است. شاعر از شمسهای سخن میگوید که پنهان شده و نمایان نیست، مانند چراغی که روشناییاش کمرنگ شده است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که افراد دیگر نیز از عفت و پاکی آن فرد جلوگیری کردهاند و او را با مشکلاتی مواجه کردهاند. شاعر به آسمان و زمان نیز اشاره میکند و از آنها میخواهد که به چرخش خود ادامه دهند و به سرنوشت این فرد بیتوجهی کنند. این فرد با درد و حسرت به دنبال آرامش میگردد، اما در نهایت با زخمهای عمیق و بیسرانجامی روبهرو است. در پایان، شاعر به نوعی خودانتقادی میپردازد و به این میاندیشد که چرا به دشمنی که برای خود ساخته، اجازه داده است که زندگیاش را تحت تأثیر قرار دهد و بر خود بگذارد. شعر به تعجب و تاسف شاعر از این وضعیت اشاره میکند و پرسشهایی دربارهی چرایی این دردها مطرح میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
که تا جاوید رخ پنهان نموده
چراغ دودمان نعمت الله
که شمعش مهر بود و ماه دوده
صبا کو کز حریم عفت او
به جای گرد بر وی مشک سوده
که تابر جای خرمن خرمن مشک
ز خاکستر ببیند توده توده
فلک گو خاک بر سر کن که دورش
ز تارک افسر دولت ربوده
زمان بر باد ده گو خرمنش را
که گیتی کشت اقبالش دروده
یکی آیینه بود از جوهر روح
ولیک از رنگ سودا نا زدوده
به قصد او چو سودا خصم جانی
ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده
به هر زهری که ره میبرده سودا
مزاجش را به آن میآزموده
چو میدیده که تیغش کارگر نیست
به آن شغل اهتمامش میفزوده
به کارش کرده زهری آخر کار
که جز جان دادنش درمان نبوده
اگر میبست بر خود راه سودا
در این فتنه کی میشد گشوده
نکرده هیچ کس با دشمن خویش
چنین بی وجه کار ناستوده
به هر جا گوش کرده بهر تاریخ
زمانه این دو مصرع را شنوده:
چه داده بی سبب سودا به خود راه
چه بیجا قصد جان خود نموده