زری که میطلبم دوش لطف فرمودی
ز من کسی نستاند به سد هزار نیاز
در این شعر، شاعر دربارهٔ اهمیت و ارزش زر (طلا) صحبت میکند و بیان میکند که این زر هرگز ارزشمندتر از نیازهای انسانی نیست. او به کسی که طلا را طلب میکند، اشاره میکند و میگوید که این طلا به صرفه نیست و خود را در دست دیگران نمیبیند. شاعر از مشکلاتی که به دلیل این درخواست به او وارد شده، ناراحت است و در نهایت به این نتیجه میرسد که طلا باید در همیان تاجر باشد، چرا که به خاطر هزینههای زیاد، سالهای طولانی ارزش خود را از دست نمیدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زری که میطلبم دوش لطف فرمودی
ز من کسی نستاند به سد هزار نیاز
به مفت نیز نیرزد و گرنه هم خود گوی
که من چرا زر مفتی چنین دهم به تو باز
به هزل دست به دستش برند و اندازند
به جان رسیدم از این دست بر دو دست انداز
زریست لایق همیان و کیسهٔ تاجر
چرا که خرج نگردد به سالهای دراز