از برای خاطر اغیار خوارم میکنی
من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی
شاعر در این بیتها از احساس خوار و بیاعتباری خود نزد دیگران سخن میگوید و به این موضوع اشاره میکند که به خاطر رفتار دیگران، او را بیاعتبار کردهاند. او به روزگاری که در آن به خاطر بیتوجهی و استغنای محبوبش، رنج میبرد، اشاره میکند و میگوید که به خاطر شرم و احساس حقارت، نمیتواند به مهمانی محبوبش برود. اگر محبوب از حال او خبر داشت، خود به گریه میافتاد، اما او مانع از ابراز احساساتش میشود. در نهایت، شاعر میگوید که محبوب انگار در تلاش است تا برای او تدبیری بیندیشد، اما اوضاع از دستش خارج شده و دیگر آن تدبیرها کارساز نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از برای خاطر اغیار خوارم میکنی
من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریهها بر روزگارم میکنی
گر نمیآیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم میکنی
گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار
ای که منع گریه بیاختیارم میکنی
گفتهای تدبیر کارت میکنم وحشی منال
رفت کار از دست کی تدبیر کارم میکنی