من و از دور تماشای گلستان کسی
به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی
این شعر با بیان احساسات عمیق عاشقانه و حسرت وفقدان آغاز میشود. شاعر از دور به گلستانی مینگرد که نشانه تسکین و خوشحالی است، اما خود در حسرت دیدار محبوبش است. او دستانش را بسته میبیند و نگرانِ عدم دسترسی به معشوقش است. در ادامه، شاعر به بار سنگین دوری اشاره میکند و میگوید که پادشاهان و نیکوکاران در برابر فرماندهی محبوبش عاجزند. در نهایت، شاعر از بیتابی و دشواری زندگی بدون محبوبش سخن میگوید و گواهی میدهد که عشق او نه تنها جانش، بلکه زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من و از دور تماشای گلستان کسی
به نسیمی شده خرسند ز بستان کسی
در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگران
دستها بسته و مهمان شده برخوان کسی
زیر بار سرم این دست بفرساید به
ز آنکه دستیست که دور است ز دامان کسی
پادشاهان و نکویان دو گروه عجبند
که نبودند و نباشند به فرمان کسی
وحشی از هجر تو جان داد، تو باشی زنده
زندگی بخش کسی عمر کسی جان کسی