آتشی در جان ما افروختی
رفتی و ما را ز حسرت سوختی
در این شعر، شاعر به شخصی اشاره میکند که با رفتنش، آتش حسرت و ناراحتی را در دل دیگران روشن کرده است. او بدون وداع و خداحافظی سفر کرده و این باعث درد و رنج یارانش شده است. شاعر از این میپرسد که این روش جدایی را از که آموخته است، چرا که اگر از دوستان بدی دیده، چرا آنها را ترک کرده است. او همچنین به دل خود میگوید که چطور صبر را از کجا آموخته، در حالی که بیوجود آن شخص، صبر دشوار است. در نهایت، شاعر به شدت از عذاب و سوختگی وجودش سخن میگوید، به گونهای که آتش دلش خانمان دیگران را نیز میسوزاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتشی در جان ما افروختی
رفتی و ما را ز حسرت سوختی
بیوداع دوستان کردی سفر
از که این راه و روش آموختی
گرنه از یاران بدی دیدی چرا
دیده از دیدار یاران دوختی
بیرخ او طرح صبر انداختی
ای دل این صبر از کجا آموختی
وحشی از جانت علم زد آتشی
خانمان عالمی را سوختی