چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی
جفاهای چنین از خوی او هرگز نمیدیدی
در این شعر، شاعر به حسرت و اندوه دوری از معشوق میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که اگر هرگز چهرهی معشوق را نمیدید، به این اندازه رنج و جفا را از او نمیچشید. شاعر از درد و ناامیدی ناشی از عشق سخن میگوید و آرزو میکند که ای کاش همچنان کور باقی میماند تا نتواند غیر او را ببیند. او همچنین به شدت محنتهایی که به خاطر این عشق متحمل شده اشاره میکند و این مطلب را بیان میکند که اگر این سختیها بر او میگذشت، شاید بهتر بود که هرگز راهی به سوی معشوق نداشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی
جفاهای چنین از خوی او هرگز نمیدیدی
سخنهایی که در حق تو سر زد از رقیب من
گرت میبود دردی سوی او هرگز نمیدیدی
بدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخر
چه بودی گر رخ نیکوی او هرگز نمیدیدی
ز اشک ناامیدی کاش ای دل کور میگشتی
که زینسان غیر را پهلوی او هرگز نمیدیدی
ترا صد کوه محنت کاشکی پیش آمدی وحشی
که میمردی و راه کوی او هرگز نمیدیدی