سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی
ندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی
در این شعر، شاعر به توصیف شراب و حالاتی که آن را به همراه دارد میپردازد. او به نوعی به مستی و نشئگی اشاره میکند که از نوشیدن شراب به دست میآید و از تجربهای خاص سخن میگوید که با دیگران متفاوت است. شاعر به بازی با کلمات و نشانههای عشق و بیباوری در مواجهه با این مستی میپردازد و نشان میدهد که این تجربه به نوعی فراتر از عقل و خرد است. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که بادهی دیگری کو نیست و هر کسی تجربه خود را دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی
ندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی
نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن
تو این می گوییا در صحبت بیگانهای خوردی
نهادی سر به بد مستی و با دستار آشفته
به بازار آمدی خوش بادهٔ رندانهای خوردی
به حکمت باده خور جانان بدان ماند که این باده
به بی باکی چو خود خوردی نه با فرزانهای خوردی
شراب خون دل گرمی ندارد ورنه ای وحشی
تو میدانی چه میها دوش از پیمانهای خوردی