آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه
تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه
در این شعر، شاعر به بیگانهای اشاره میکند که به او وفا نکرده و از بیوفاییهای او احساس ناامیدی و رنج میکند. او میگوید که میان جسم و جانش پیوندی وجود ندارد و از اینکه بر اثر ضعف خود همچنان به جدایی ادامه میدهد، به شدت ناراحت است. شاعر همچنین به خالی شدن استخوانهایش از درد و رنج ناشی از آرزوهای ناکامش اشاره میکند. در نهایت، او از دوری و جدایی از معشوق شکایت دارد و بیان میکند که تحمل این جدایی برای او دشوار است و به حالت گدایی در آرزوی دیدار محبوب خود احساس خجالت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه
تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه
جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است
با ضعیفی همچو من زور آزمایی اینهمه
استخوانم سوده شد از روی خویشم شرم باد
بر زمین از آرزو رخساره سایی اینهمه
هر که بود از وصل شد دلگیر و هجر ما همان
نیست ما را طاقت و تاب جدایی اینهمه
وحشی این دریوزهٔ دیدار دولت تا به کی
عرض خود بردی چه وضعست این گدایی اینهمه