قلب سپه ماست به یک حمله شکسته
با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته
در این شعر، شاعر از درد و شکست قلب خود سخن میگوید که به خاطر عشق بیثمرش آسیب دیده است. او از تیر و کمان عشق یاد میکند و احساس میکند که امیدش از پیوند با معشوق قطع شده و پرندهای که نتوانسته به او بپیوندد، نماد آرزوهای از دست رفتهاش است. شاعر اشاره میکند که هیچ کس نمیتواند غبار عشق را از دلش پاک کند و با اشاره به اینکه محبت او به معشوق بیجایگاه مانده، بیان میکند که امیدش خراب شده است. در نهایت، شعر به ناامیدی از تغییر وضعیت و غم دوری از محبوب میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قلب سپه ماست به یک حمله شکسته
با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته
پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم
وین طرفه که تیرت ز کمانخانه نجسته
امید من از طایر وصل تو بریدهست
نتوان پر او بست به این تار گسسته
از دور من و دست و دعایی اگرم تو
بر خوان ثنائی در دریوزه نبسته
نگذاشت کسادی که غباری بنشانیم
زین جنس محبت که بر او گرد نشسته
هرگز نرهد آنکه تواش بند نهادی
میرد به قفس مرغ پر و بال شکسته
وحشی نتوان خرمن امید نهادن
زین تخم تمنا که تو کشتی و نرسته