بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه
روم به شهر دگر چون هلال اول ماه
در این شعر، شاعر از سختیهای سفر و زندگی صحبت میکند و تصمیم دارد به شهری دیگر برود. او از تمایل به خوشیهای مادی و زندگی پرزرق و برق چشمپوشی میکند و به قناعت با چیزهای ساده و طبیعی مثل برگ گیاه راضی میشود. شاعر احساس میکند که در جهان مادی تیره و تار شده و به عمق ناامیدی رفته است. او همچنین اشاره میکند که افراد فاسد به خاطر ظلم و ستم، نمیتوانند به حقیقت و دوستیهای واقعی نگاه کنند. به طور کلی، شعر درباره جستجوی آرامش در زندگی ساده و دور ماندن از مادیگرایی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه
روم به شهر دگر چون هلال اول ماه
به سبزی سر خوان کسی نیارم دست
کنم قناعت و راضی شوم به برگ گیاه
کشیده باد مرا میل آهنین در چشم
اگر کنم به زر آفتاب چشم سیاه
دل چو آینه ام تیره شد در این پستی
بس است چند نشینم چو آب در تک چاه
به قعر چاه فنا اهل جاه از آن رفتند
که پیش یار ستمگر نمیکنند نگاه