منفعل دل خودم چند کشد جفای تو
عذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو
شاعر در این شعر به احساسات دردناک و عذابآور ناشی از جدایی و رنج عشق میپردازد. او از جفای محبوب شکایت میکند و میگوید که دلش به خاطر ستمگریهای او بسیار رنج میکشد. شاعر ابراز میکند که در شبها دعا میکند و امید دارد که محبوب به زندگیاش برگردد و از ستمگریهایش دست بردارد. او همچنین به تأثیر عمیق عشق و دلشکستگی اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند درد او را التیام بخشد جز محبت و توجه محبوب. در نهایت، شاعر از محبوب به عنوان درمانگر دردها و مشکلاتش یاد میکند و از او خواستار نجات و شفاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منفعل دل خودم چند کشد جفای تو
عذر جفای تو مگر خواهمش از خدای تو
گشت ز تاب و طاقتم تاب رقیب منفعل
هیچ خجل نمیشود طبع ستیزه رای تو
شب همه شب دعا کنم تا که به روز من شوی
دل به ستمگری دهی کو بدهد سزای تو
رخنه چو میفتد به دل بسته نمیشود به گل
گو مژه تر مکن به خون خاک در سرای تو
ای رقم فریب عقل از تو بسوخت هستیم
خانه سیاه میکند نسخهٔ کیمیای تو
افسر لطف داشته این همه عزتش مبر
تارک عجز ما که شد پست به زیر پای تو
ای که طبیب وحشیی خوب علاج میکنی
وعده به حشر میدهد درد مرا دوای تو