دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو
قفس بر هم شکست این مرغ، خرم بوستانی کو
این شعر دربارهٔ عشق و دلتنگی شاعر است. او از عشق قدیمی خود دل برداشته و به دنبال یک دلبر جدید میگردد. شاعر از شکستن قفس و رهایی از محدودیتها سخن میگوید و آرزو دارد که حرارت و عشق دوباره در دلش شعلهور شود. او به یاد روزهایی میافتد که خوشیها و سرمستی را تجربه کرده و حالا در پی بزم و شراب تازه است. همچنین، شاعر قربانی تلخیهای زندگیاش است و از زهر گزندهای که مزهٔ تلخ را در دهانش گذاشته مینالد. او دنبال شیرینی و خوشی در کلام و زندگیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو
قفس بر هم شکست این مرغ، خرم بوستانی کو
نگاه گرم آتش در حریف انداز میخواهم
بر این دل کز محبت سرد شد آتش فشانی کو
میدوشینه از سر رفت و یک عالم خمار آمد
حریف تازه و بزم نو و رطل گرانی کو
کمند پاره در گردن گریزانست نخجیری
بخواهد جست ازین آماجگه چابک عنانی کو
مذاق تلخ دارم وحشی از زهری که میدانی
حدیث تلخ تا کی بشنوم شیرین زبانی کو