میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
سگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو
این شعر درباره احساس خوار و ذلیل شدن شاعر در برابر معشوقش است. شاعر از دست رفتن عزت و حرمت خویش میگوید و به این نکته اشاره میکند که زمانی او در مقام خدمت و ارادت به معشوقش بوده، اما اکنون احساس و دردهایش نادیده گرفته شده است. او حسرت روزهایی را میخورد که در کنار معشوق بوده و اکنون در تنهایی و بیخانمانی به سر میبرد. شاعر از خوشی و عیشهایی که در بزم معشوق وجود دارد، سؤال میکند و تأکید میکند که هیچ چیزی در آن بزم برای او نیست و غم و درد او همچنان باقی است. در نهایت، این شعر نمایانگر عمیقترین احساسات انسانی چون عشق، درد و تنهایی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
سگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو
به سد جان میخرم گردی که خیزد از سر راهت
ندارم قدر خاک راه پیشت ، قیمت من کو
به داغم هر زمان دردی فزاید محرم بزمت
کسی کو با تو گوید درد و داغ حسرت من کو
چو خواهد بیگناهی را کشد احوال من پرسد
که آن بیخانمان پیدا نشد در صحبت من کو
مگو در بزم او دایم به عیش و عشرتی وحشی
کدامین عیش و عشرت ، مردم از غم ، عشرت من کو