یک بار نباشد که نیازردهام از تو
در حیرتم از خود که چه خوش کردهام از تو
در این متن شاعر از احساسات عمیق و پیچیده خود نسبت به یک معشوق صحبت میکند. او میگوید که هرگز نتوانسته به این شخص آسیبی بزند و در عجب است که چه اندازه نسبت به او وابسته شده است. شاعر آرزو میکند که بتواند از عشق معشوق بهرهمند شود و از حالتی شبیه به افسردگی که به خاطر او به وجود آمده، رهایی یابد. او عشق را به میوهای تشبیه میکند که به زهر آلوده شده و در نهایت به عواطفش اشاره میکند که مانند وحشیای در پی عشق اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک بار نباشد که نیازردهام از تو
در حیرتم از خود که چه خوش کردهام از تو
خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند
ته ماندهٔ این رطل که من خوردهام از تو
این میوه که آلوده به زهرم لب و دندان
نوباوهٔ شاخیست که پروردهام از تو
سد پردهٔ خون گشت بر عقدهٔ غم خشک
دل مردهتر از غنچهٔ پژمردهام از تو
چون وحشی اگر عمر بود بر تو فشاندم
جانی که به نزدیک لب آوردهام از تو