دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
اگر با من رفیقی میروم آمادهٔ ره شو
شاعر در این شعر از تصمیم خود برای سفر و جدایی سخن میگوید. او از رفیقش میخواهد که آماده همراهی باشد و از شوق و عشق در این مسیر صحبت میکند. شاعر اشاره دارد که زمان برای شادی و خوشی محدود است و شبهای اندوه باید کوتاه شوند. همچنین به زیباییهای عشق و چالشهای عقل در مسیر ورود به بهشت عشق اشاره میکند. او به دوگانگی در پذیرش نظرات مردم اشاره میکند و در نهایت از دوستش دعوت میکند که با آرامش و اطمینان، از تلاطمات زندگی دور شود و در گوشهای بیدغدغه بنشیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
اگر با من رفیقی میروم آمادهٔ ره شو
سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی
تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو
هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا
چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو
ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را
برآی ای ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو
بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی
ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو
قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد
نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو
هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی
به اطمینان خاطر گوشهای بنشین مرفه شو