تو پاک دامن نوگلی، من بلبل نالان تو
پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو
در این شعر، شاعر به توصیف یک معشوق میپردازد که او را «نوگل» و «پاک دامان» نامیده و از زیبایی و لطافت او وصف میکند. شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به این معشوق بیان میکند و به توصیف درد و رنجی میپردازد که عشق او در دلش ایجاد کرده است. او از احساسات متضاد خود میگوید؛ از یک سو میخواهد به معشوق نزدیک شود و از سوی دیگر از درد و رنجی که میکشد، ناله میکند. در نهایت، شاعر به ناچاری و بیپناهی خود در برابر این عشق اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو پاک دامن نوگلی، من بلبل نالان تو
پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو
زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنات
کز خون ناحقکشتگان، گِل شد سر میدان تو
از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پُر شود
گر غمزه را فرمان دهد، جنبیدن مژگان تو
تو خوش بیا جولانکنان، گو جان ما بر باد رو
ای خاک جان عالمی در عرصهی جولان تو
سهل است قتل عالمی، بنشین تو و نظاره کن
کز عهد میآید برون، یک دیدن پنهان تو
بر دل اگر خنجر خورد، بر دیده گر نشتر خلد
آگه نگردم بس که شد، چشم و دلم حیران تو
وحشی چه پرهیزی برو! خود را بزن بر تیغ او
آخر تو را چون میکشد این درد بی درمان تو