ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کردست در کارش مکن
در این شعر، شاعر به معشوق خود میگوید که دلش را از او برده است و از او میخواهد که به او آسیب نرساند. او به یادآوری میکند که معشوق قبلاً در حق او بیرحمی کرده و از او میخواهد که چنین کاری را تکرار نکند. شاعر اشاره میکند که معشوق زیبایی و جذابیتی دارد اما باید به او احترام گذاشته و از انتقام بر حذر باشد. او همچنین میگوید که معشوق در دیگران نیز جایگاه ویژهای دارد و نباید او را در قفس محدود کرد. در پایان، شاعر به عدم گستاخی و درخواست محبت از معشوق ترغیب میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کردست در کارش مکن
هندوی چشم تو شد میبین خریدارانهاش
اعتمادی لیک بر ترکان خونخوارش مکن
گرچه تو سلطان حسنی دارد او هم کشوری
شوکت حسنش مبر بیقدر و مقدارش مکن
انتقام از من کشد مپسند بر من اینستم
رخصت نظارهاش ده منع دیدارش مکن
جای دیگر دارد او شهباز اوج جان ماست
هم قفس با خیل مرغان گرفتارش مکن
این چه گستاخیست وحشی تا چه باشد حکم ناز
التماس لطف با او کردن از یارش مکن