ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن
در این شعر، شاعر از درد و تنهایی خود سخن میگوید و آرزو دارد که از مکانهای دردآور و ناکامی دور شود. او از معشوق خود میخواهد که با یک لبخند و محبت، او را ببخشد و بر او نظر کند. شاعر به ناامیدی و حسرت خود در زندگی اشاره میکند و از خداوند طلب کمک دارد تا از ناملایمات رهایی یابد. همچنین، او به عشق و قدرت آن اشاره میکند و از بخت خود خواسته که او را به جایی ببرد که در آن عشق و شوق واقعی را تجربه کند، نه به جایی چون کنعان که یوسف را میطلبد. در نهایت، او از نزدیک شدن به معشوق میترسد و دوست دارد که از تیر گیراهای حسود دور بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن
ره آوارگی در پیش و از پی دیدهٔ حسرت
وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن
ز کوی او که کار پاسبان کعبه میکردم
خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن
بخوان ای عشق افسونی و آن افسون بدم بر من
مرا بال و پری ده مرغ آن پرواز گاهم کن
به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمیخواهم
ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن
ز سد فرسنگ از پشت حریفان جسته پیکانم
مرو نزدیک او وحشی حذر از تیر آهم کن