گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
زکات بزم عشرت عشوهای در کار ما میکن
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییها و جذابیتهای عشق و فضاهای خوشی میپردازد. او به زمانهای خاص اشاره میکند که باید از بزم دل بیخبر بود و در عین حال، از نگاههای عاشقانه غافل نشد. شاعر به اهمیت غمزه و جذب نگاهها در ارتباط عشقی تأکید دارد، و بیان میکند که در برخی لحظات خاص باید در عشق ابراز حساسیّت و حیا کرد. همچنین، او اشاره میکند که عشق و زیبایی نیازمند توجه و مراقبت است و گاهی باید به عواطف و احساسات خود بها داد و به بازیهای عشقانه پرداخت. در نهایت، شعر از لزوم آزمایش و تحمل در رابطههای عمیق نیز سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
زکات بزم عشرت عشوهای در کار ما میکن
قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر وقتی
نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا میکن
نگه خوبست مستغنی زد اما آن نه در هر جا
بود جایی که باید گفت چشمی بر قفا میکن
چو داری غمزه را بگذار تا عالم زند بر هم
نگه گو باش شرم آلود و اظهار حیا میکن
تو زخم ناز بر جان میزن و میآزما بازو
دهان پر تبسم گو علاج خونبها میکن
سر و جانست در راهت نه آخر سنگ خاکست این
به استغنات میرم گه نگاهی زیر پا میکن
تغافل رطل پر کردهست وحشی ظرف میباید
نگاهی جانب این کاسهٔ مرد آزما میکن