شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان
جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان
این شعر به بیان احساس عمیق شاعر نسبت به عشق و وفاداری میپردازد. شاعر میگوید که عمرش را صرف عشق و وفاداری به محبوب کرده و هرچند سختیها و بیدادهای او را تحمل کرده است، اما همچنان به او وابسته است. او به تنهایی و پریشانی در عشق اشاره میکند و میگوید که دیگران نتوانستهاند در این عشق جایی برای خود بیابند. شاعر از حیرت و درد فراغ محبوب سخن میگوید و وضعیت آشفتهاش را توصیف میکند، که همچنان با سوز دل و اشکهایی در چشمانش ادامه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان
جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان
هر کس که آمد غیر ما در بزم وصلش یافت جا
ما بر سر راه فنا با خاک یکسان همچنان
عمریست کز پیش نظر بگذشت آن بیدادگر
ما بر سر آن رهگذر افتاده حیران همچنان
حالم مپرس ای همنشین بی طرهٔ آن نازنین
آشفته بودم پیش ازین هستم پریشان همچنان
وحشی بسی شب تا سحر بودم پریشان، دیده تر
باقیست آن سوز جگر وان چشم گریان همچنان