رشک میبردند شهری بر من و احوال من
کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
شاعر در این اشعار از حسادت و بدبختی خود صحبت میکند. او به این موضوع اشاره میکند که بخت بدش باعث شده تا از موفقیتها و خوشیها دور بماند. او خود را به پرندهای تشبیه میکند که به خاطر زخم چشمی، توان پروازش را از دست داده است. شاعر از رنجها و مشکلاتی که از بداقبالیاش به وجود آمده، سخن میگوید و احساس آوارگی و ناامیدی خود را بیان میکند. او همچنین به سادگی و وحشی بودن خود اشاره میکند و این که هیچکس نمیتواند به درستی حال او را درک کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رشک میبردند شهری بر من و احوال من
کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
طایری بودم من و غوغای بال افشانیی
چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من
بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت
ورنه کس هرگز نمیرنجیده از افعال من
گشتهام آواره سد منزل ز ملک عافیت
میدواند همچنان بخت بد از دنبال من
ساده رو وحشی که میخواهد به عرض او رسید
آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من