مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
زبان کوته ما را به خود دراز مکن
در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که او را با سخنرانی و شکوه آزرده نکند و به او توجهی بیشتر داشته باشد. او تأکید میکند که عادت به خشم و ناز بد است و نباید به این حالت عادت کند. شاعر به عشق و نیاز به معشوق اشاره میکند و میگوید که در این شهر، زیباییهای زیادی وجود دارد و نباید به خود اجازه دهد که از او بینیاز شود. او همچنین بیان میکند که نباید از محبت و دوستی طفره برود و به جای آن باید به حال وحشی خود رحم کند و به دنبال رحمت و محبت باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
زبان کوته ما را به خود دراز مکن
مکن مباد که عادت کند طبیعت تو
بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن
پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است
مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز، مکن
من آن نیم که بدی سر زند ز یاری من
درآ خوش از در یاری و احتراز مکن
به حال وحشی خود چشم رحمتی بگشای
در امید به رویش چنین فراز مکن