به دل دیرین بنایی بود کندم
به جای او ز نو طرحی فکندم
در این شعر، شاعر از دل نازک و دلتنگی خود صحبت میکند و به ساختن بنایی از عشق و احساسات اشاره میکند. او از نگاهی که به سوی او میشود سخن میگوید، نگاهی که او را به خود جذب میکند اما هنوز از جزئیات و عواقب آن مطمئن نیست. شاعر از بخت و تقدیرش میخواهد که او را از خطراتی که ممکن است در عشق برایش پیش بیاید حفظ کند و از حسادتها و بدخواهیها دور نگه دارد. در نهایت، او به دیگری میگوید که به زلف معشوق توجه کند، زیرا او در جایی دیگر گرفتار عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به دل دیرین بنایی بود کندم
به جای او ز نو طرحی فکندم
خریدارانه چشمی دید سویم
نگفت اما هنوز از چون و چندم
قبولی زان نگه مییابم ای بخت
بسوزان بهر چشم بد سپندم
نگهبانت به سوی فتنه و ناز
فریبم میدهند و میبرندم
ره پر تیغ و تیر غمزه پیش است
خداوندا نگه دار از گزندم
برو وحشی تو صید زلف او باش
که من جای دگر سر در کمندم